۱۳۸۸ شهریور ۱۴, شنبه

زبان آتش

محمدرضا شجریان، فریدون مشیری، مجید درخشانی

این تصنیف جدیدترین اجرای «استاد محمدرضا شجریان» است که پس از اتفاقات اخیر کشور اجرا شده است.




تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست...

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار...









۱۳۸۸ خرداد ۲۲, جمعه

دو عکس از رای دادن احمدی نژاد گزارش کرده یکی با کت یکی با کاپشن!




ایرنا خبرگزاری دولتی ایران در آخرین تلاشهای خفت بار خود با زیر پاگذاشتن بی طرفی در ساعات رای گیری و با سواستفاده از امکاناتی که با پول مردم اداره می شوند به تبلیغ احمدی نژاد پرداخته و اعلام کرد احمدی نژاد در میان حلقه مهر و محبت شهروندان تهرانی وارد حوزه رای گیری شد! دو عکس ضمیمه این گزارش است خیلی جالب است یکی با کت یکی با کاپشن؟!!! لابد لباس عوض کرده بیاید یکبار دیگر به خودش رای بده از بس که تنها و نا امید شده!









۱۳۸۸ خرداد ۲۱, پنجشنبه

دولت ضحاک به سر ميرسد


پنجره واكن كه خبر ميرسد

ازپس اين شام سحر ميرسد

جمعه همه كاوه آهنگريم


دولت ضحاک به سر ميرسد


۱۳۸۸ خرداد ۱۰, یکشنبه

بيست دليل طنز براي راي دادن به مير حسين موسوي


1) فوق ليسانسشو قبل از انقلاب گرفته، اصل اصله، مو لاي درزش نميره
2) قبل از انقلاب تو دانشگاه ملي استاد شده (نه به زور گزينش و رد ديگران)
3) مثل بعضي ها در حين خدمت درس نخونده و دكترا نگرفته (چه واقعيشو چه الكيشو)
4) خانمش تحصيل كرده و استاده و اهل خاله زنك بازي نيست كه اعصابش موقع كار خورد باشه
5) تو امريكاي لاتين دوستي نداره
6) با اينكه خودش فوق ليسانسه خانمش دكتره، بنازم به اين كفايت...
7) باجناقاشو نياورده تو هيأت دولت
8) با وجود اينكه تركه فارسي رو از فارسا بهتر صحبت ميكنه
9) خوش تيپه (هم از نظر سوسولها هم از نظر امل ها)
10) تنها نامزده كه نه فقط سيده بلكه "مير"ه
11) جلو دوربين شكلك در نمياره
12) قاطي نداره... الكي نميخنده... بيخودي عصباني نميشه
13) نقاشي ميكشه و اهل حاله
14) فرزند ذكور نداره كه بعداً بشه "آقازاده"... اگه داشت هم ميشد "ميرزاده"
15) قبلاً نخست وزير بوده و نديد پديد نيست
16) تو فك و فاميلش دزد و رانتخوار گزارش نشده
17) سنش بالاس و مجبور نيستيم چند دهه تحملش كنيم
18) نه بدبخته، نه ميلياردر، معمولي معمولي
19) تو خط قتلهاي زنجيره اي نبوده
20) تو مجامع عمومي دنيا حرفاي ضدامريكايي و ضداسرائيلي زده ولي بقيه در نرفتن

۱۳۸۸ اردیبهشت ۳۱, پنجشنبه

کاش بدونم از کدوم جاده میای

کاش بدونم از کدوم جاده میای


تا دوتا دستامو دروازه کنم

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۰, پنجشنبه

پیش بسوی انتخاب مجدد احمدی نژاد




این مطلبو همین الآن تو نت پیداکردم:
داستان یک رئیس جمهور
پسری باهوش و زیرک بود و از كودكی علاقه به علم و دانش داشت. او یك آهنگر زاده ، شهرستانی و بزرگ شده جنوب شهر بود.

و از بچه مذهبی های محل،

می­شد حدس زد که اعتقادات دینی محکمی دارد.

با رتبه خوبی وارد دانشگاه شد.

عضو فعال انجمن اسلامی و با بچه های آنجا حسابی دم خور بود

كم كم با امام آشنا و علاقه مند و شیفته او گردید.

، " انقلاب تازه پیروز شده بود."
خبر رسید که از جنوب و غرب به كشور حمله شده است.
با دوستانش به جنگ رفت.

دوستانی كه بعضی از اونها دیگر در عالم خاکی نیستند.

جنگ تمام شد.
دولت به او پیشنهاد استانداری تازه تاسیس اردبیل را داد. از فرمانداری ماکو به اردبیل آمد.

مدتی بعد شورای شهر دوم به دنبال یك شهردار مناسب و کارشناس برای تهران بود. پیشنهاد مسولیت شهر را به او دادند. او هم پذیرفت.

چند سال دیگر نیز گذشت...
تا اینکه سرانجام در یک روز ساده كه شهردار در حال استراحت بود.

سحر گاه از خواب بیدار شد.

شهردار صبحانه اش را خورد.

كفشهای بنددارش را پوشید تا راهی مسجد شود.

جمعیت زیادی درب مسجد جمع شده بودند. و یك صدا می گفتند: شهردار مردمی ما رئیس جمهور ماست.

او مثل همیشه با روی خوش جواب داد.

گفت زود است هنوز صبح نشده.
چند روز بعد ثبت نام كرد.

رقابت شروع شد ، حریفان قدر و انتخابات داغ داغ .

نام او در حلقه فرضی نبود.

در مرحله اول کمتر نگاهی به سمت او رفت.

ولی او محكم و جدی آمده بود.

شعار خوبی انتخاب كرده بود.

گفتمان عدالت طلبی کاملا فراموش شده بود.

فضای فرهنگی نیز به هوای تازه نیاز داشت.

بعد از موفقیت در مرحله اول، بعضی ها تازه فهمیدند حضور او جدی است و اتفاقا تصمیم قطعی برای ماندن دارد.

با اینکه دیر آمده بود ولی خیلی زود او را شناختند.

مردم از سادگی او لذت می بردند و سادگی و صداقت وی در دل آنها نشسته بود.

ابراز احساسات و لبخند او را هم دوست داشتند.

رقابت تنگاتنگ و فشرده شده بود.

بعضی ها شمشیر را از همان ابتدا از رو بستند و تهمت و تخریب علیه او را با غلظت زیاد شروع کردند.

موج حملات به سویش سرازیر شد.

ولی در آنسو و در میان مردم، گاهی هجوم احساسات پاک آنها، كار را برای وی سخت می کرد.

در همه حال،

و در همه جا از خدا كمك می خواست.

، گام دوم را هم با موفقیت برداشت.

مسیر راه برایش مشخص بود.

بند كفشهایش را محكم تر بست.

دوباره از خدا كمك خواست تا در این راه یاری اش كند.

از امام عصر مدد جست.

و از محبوبیتی كه بین مردم كوچه و بازار داشت.

و سادگی اش که به دلها می نشست.

البته در این راه دعای معلم اولش هم موثر بود.

توانایی های خودش هم به كمكش آمدند.

تیمش را انتخاب کرد.

تا گامهایش را محكم تر بردارد.

بعضی گروههای داخل دایره قدرت، هنوز او را غریبه می دانستند.
با او نامهربانی شد و از تخریبش چیزی كم نگذاشتند.

از دست آنها به خدا پناه برد.
عده ای پر ادعا عكسش را آتش زدند اما بر خلاف مدعیان برنیاشفت و با آرامش جواب داد.

این همه عجله و زیاده روی در تخریب یك رئیس جمهور ؟!!

نیت كرد تا راه امام و رهبری را ادامه دهد.

بعدها او توانست شاخ بعضی ها را در نیویورك بشکند.

او در گل زدن به دروازه حریف و استفاده از فرصتهای طلایی تبحر خاصی داشت.

،سوگند خورده بود برای دفاع از حق ملت ذره ای کوتاه نیاید.

از آسمان تمام شهرها گذر كرد.

به دیدن مردم شهرها رفت و مردم هم به استقبالش آمدند.

با زبان خودشان با آنها صحبت كرد.

گاهی بلوچ

گاهی مانند یك لرستانی غیور

گاهی یك روستایی شاد

گاهی یك عرب خوزستانی

گاهی یك رفتگر شهرداری

گاهی تركمن

پاستور را خانه اول خود كرد.
و ملت را در تنهایی خود شریك كرد.

شیوخ كوچك منطقه را مسحور قدرت خویش كرد.

روی اقیانوس پلی به اون طرف آب زد.

، بعضی عملکردهایش جای انتقاد داشت.

ولی بعضی خودی ها نامهربانی كرده و مدام در کارش کارشکنی می کردند.

و بعضی غریبه ها حتی تا به قصد ربودن و ترور وی نیز پیش رفتند.

اما كفشهای آهنینش را همه جا به پا داشت.
افكار بلندی برای ایران در سر داشته و دارد

در نگاه خسته اش دلسوزی برای ایران موج می زد.

و چه زود گرد پیری بر چهره اش نشست.